روزگار خدائی

روزگار خدائی

خــدایــی روزگـاری داشــت روزی با خدا آد م

چه پیش آمد که این سان سرنگون شد در بلا آدم

یقین از خویش خود غافل شد از سر مستی گنـد م

نهان شد در وجودش عشق و گشت از دل جدا آدم

بــه هــر ســو می د ود انسان سرگردان پـی درما ن

هـــزاران عـشـق کـا ذب جــویـد از شــوق دوا آدم

ز بــام نُــه فــلـــک هــم بگـــذ رد یــکســر به آسانی

اگـــر بـــال نـــهان خــود گـــشایــد تـــا خود آ آد م

«کـــریما» بــوی دلــبــر آیـــد از گــلبـرگ جان امّا

کشــد هـــر ســو مشا مـــش را به جز دل بی نوا آد م

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ده − پنج =